به نام او كه همواره دلم در پيچ و تاب زندگاني و در كوچه پس كوچه هاييش مي چرخد .
آنقدر مي چرخم و مي چرخم و نامش را صدا مي كنم و آنلحظه است كه به آرامشي دست نيافتني خواهم رسيد كه هرگز و در هيچ زماني به آن نمي رسم ، اما . . . . اما اين آرامش را از آن خود مي دانم و در سكوت و تنهايي و در كنج ديواري كاه گلي و فروريخته در حالي كه از چشمه ي خروشان چشمم قطرات اشك همانند الماس مي درخشند و آرام ، آرام بر روي گونه هايم مي لغزند و مي لغزند و مي لغزند ، آري من اين چنين تنهايم و اين تنهايي را دوست دارم و اما .................. نمي دانم ، مي خواهي بداني تنهايي يعني چه ؟ يعني در برهوت سكوت ساكن شدن .
پارسا - كوچه تنهايي خيال