دوستان سلام :
اول يه عذر خواهي به خاطر اينكه آپ اينبار خيلي طول كشيد اونم به خاطر مسائل كاري بود .
امشب دوباره دلم پر از درد بود ، نمي دونستم چه كار كنم ، مي خواستم فرياد كنم اما فريادم بي صداست ولي همين بي صدايي پر از فرياد است
من و آه و آه و من من و اشك و آه و آه و اشك
من و اشك و تنهايي و آه من و تنهايي و آه و اشك
(( نمي دونم اگه شعرش شعر نيست و به دل نمي چسبه و يه جوراييه بايد منو ببخشيد ))
امشب بازم از اون شباست كه بغض راه گلويم رو بسته و تنفسم رو به مخاطره انداخته ، دوست داشتم اشك كمي به ياري بغضم مي آمد و كمي مرا تسكين مي داد . اما نا خود آگاه به ياد روزهاي گذشته ام افتادم ، چون چندي پيش ميهمان آقا علي ابن موسي الرضا (ع) بودم . ميهماني اي كه شب را در كنارش صبح مي كردم. از درب ورودي باب الرضا كه وارد شدم ، گريه امانم نداد چون ابتداي سال كه داشتم از كنارش جدا مي شدم با چشماني پر از اشك كه هم چون سيل بر گونه هايم روان بود ،زمزمه مي كردم :
زائري باراني ام ، آقا به دادم ميرسي ، بي پناهم خسته ام ، تنها به دادم ميرسي ؟ گرچه اهو نيستم اما پر از دلتنگي ام ، ضامن چشمان آهو ها به دادم ميرسي ؟ . . . . . . و سر بر سجده نهادم و گفتم : آقا گدايي بيش نيستم ، مرا در ياب و در اين درياي مواج و پر طلاتم زندگي ياري ام فرما ، آن گاه بود كه كه قلبم و با يادش هميشه شادم . اين بار هم كه قبل از ورودم گفتم،السلام عليك يا ضامن آهو ........ اما امشب كه حدودا" بيست روز است كه از جوارش جدا شده ام ، عجيب بي تاب بي تابم و در پايان يه تفال به حافظ و يا علي :
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند وانكه اين كار ندانست در انكار بماند
اگراز پرده برون شد دل من عيب مكن شكر ايزد كه نه در پردهء پندار بماند
پارسا - كوچه تنهايي خيال