
امروز حال و حوایی دگر در سرم است . در میان دریای افکارم مشغول شنا کردنم اما هر چه می روم به ساحلی نمی رسم . انگار ساحل امن خیالم را دگر دیگر نمی توانم ببینم و از او دور گشته ام . امروز که محتاج آنم آنرا نمی یابم ولی باز به امید دیدارش به راه ادامه می دهم اما چیزی نمی بینم دیگر خسته شده ام حتی ..... حتی دریغ از تکه چوبی که بر آن تکیه زنم تا کمی از خستگی ام کاسته شود .اما . . . . دریغ و افسوس که در این دریای پرطلاتم چیزی نمی بینم و تک و تنهایم . به ناچار به راهم ادامه می دهم . سیاهیی از دور چشمانم را می آزارد قدری سرعتم را افزایش می دهم کم کم به آن رسیدم حال دگر آن سیاهی به سبزی تبدیل شده است اکنون به خشکی رسیده ام و در ساحل امن خیالم هستم اما از خستگی زیاد به خواب رفته ام و در خواب دوباره راهی را که پیموده بودم را پیمودم . نسیمی خنک پوستم را نوازش می دهد از خواب بیدار شدم . چشمانم را گشودم ودور و برم را نگاه کردم دیدم که باز هم در همان دور دست ها باید به انتظار دیدن ساحل امن خیالم بمانم .
پارسا - کوچه تنهایی خیال