به نام روشنگر اندیشه ها
آره امشب بعد از مدتها دوری دوباره رفتم سراغ حافظ و گفتم : من و تو قصه ها داریم باهم ، سنگ صبوریم واسه هم ، مثل اون شبهای قبلی که دلم گرفته بود و تو واسم محرم راز بودی ، امشبم بیاو مونس غمبارم باش .نیت کردم ، یه فاتحه به روحش ، چشم باز کردم و دیدم چنین گفت :
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشد
ما را دوسه ساغر بده و گو رمضان باش
وقتی این شعرو خوندم یهو دلم باز شد ، پس زیر بارون شروع به قدم زدن کردم و زمزمه میکردم ، ببارای ابربهار،بادلم گریه کن خون ببار ، بحر لیلی چو مجنون ببار ، ای بارون . . .
پارسا - کوچه تنهایی خیال