گیرم که در باورتان به خاک نشسته ایم
و ساقه های جوانمان از ضربه های تبر هاتان ضخم دار است ٫با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که بر سر این بام نشته و در کمین پرنده ای
پرواز را ملاقات ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید ؟
گیرم که می زنید ٫ گیرم که می برید ٫ گیرم که می کشید ٫
با رویش ناگریز جوانه ها چه می کنید ؟
مهرداد (پارسا) کوچه تنهایی بی مادر (خیال )
امروز۴۰ روز است كه مادر عزيم پر كشيده و رفته ...
ولي همچون۴۰سال بر من گذشته است، پدرم از فراق مادر سالها پيرتر شده ،
هنوز هر جا ميروم مادم را ميبينم ، هنوز صدايش در گوشم ميپيچد ، هنوز خنده هايش از يادم نرفته ، هنوز بوي عطر تنش در خانه پيچيده است ، هنوز دلم برايش تنگ است ...
وهنوز هم جز لبخند براي من سخني ندارد ،هر اشتباهي كه كرده باشم...
او هنوز لبخند ميزند... ولي همچنان دلم برايش تنگ است.
با تشكر از همه شما كه با مهربانيهايتان مرا دوباره اميدوار كرديد و در ميان غم و اندوه بي پايان من مرحمي شديد بر زخم هايم.
با تقديم احترام
مهرداد عبدلي (( پارسا ))

کسانی که عشقشان مادر است مفهوم را درک می کنند ( الهی هیچ بچه ای بی مادر نباشه )
هنگامي كه طبل مرگ، فراق مادر را به صدا در آورد و طومار زندگي او را در هم پيچيد، نور
اميد در دل اهل خانه خاموش شد: اين اتفاق ناگوار بر روي همه افراد خانواده تأثير گذاشت.اما
سخت ترين ضربه را من ديدم درست نزدیک چهلمین روزی است كه مادرم، به جمع رفتگان
پيوسته و سينه سرد قبرستان، پذيراي جسم بي روح او شده است . نور كم خورشيد، با هجوم
ابرهاي سياه، به كلي محو شده بود. گويي آسمان هم، در غم از دست دادن مادرمان، با ما ابراز
همدردي مي كند، سكوت حزن انگيز گورستان را ضجه فرزندان درهم مي شكست، دستان من ،
مادر را مي جست . خاكهاي باران خورده اي كه مادر عزيزمان را در برگرفته بود، مشت مي
كردم و بر سر مي ريختم.
پارسا - کوچه تنهایی بی مادر

امروز دگر بار روز خسته کننده دیگری را همانند روزهای پیش از سر گذراندم
اما چه سود که حاصل عمرم جز کوهی از کاه نبود که آن هم با تیغه های تیز آفتاب سوخت .
پارسا - کوچه تنهایی خیال
آبی نگاهت
دلم را
به آسمان پیوند می دهد
فشرده خاطرات کودکی ام
در چشمانت تکرار می شوند
بی حضورت
تک درخت بلوطی را مانم
که در خلوت ترین انحنای درد
سوگنامه پرندگان مهاجر می سراید
آی ! پگاه جاویدان
بعد از تو
ترانه های شرقی ام
در ازدحام تاریک بغض غروب می کنند .
پارسا - کوچه تنهایی خیال

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

به رفوگران هجران برسان سلام ما را
که هنوز پاره دل
دو سه بخیه کار دارد
پارسا - کوچه تنهایی خیال
سلام به جشن تولد یکسالگی ام خوش اومدید
پارسا - کوچه تنهایی خیال

سکوت و تنهایی من٬ با کوچه تنهایی خیال بزرگ شده است...قطرات نمنم باران اشک من آنرا آبیاری کرده و رشدش داده و به بالندگی رسانده است...همچون پدری٬این کودکم را دوست دارم و به آن افتخار میکنم...باورم نمیشود که یک سال گذشت...یک سال مداوم نوشتم...احساس لذتبخشی است...بسیار خوشحالم...
تمام حرفها( از دیری است که تا ساحل امن خیال) ٬جملهها و داستانهایی که در این یک سال نوشتهام برایم خاطرات شیرینی به همراه دارند حتی تلخترینشان...نوشتن برایم٬یکی از لذتبخشترین کارهاست...از خودم که نه ولی ازکارم نمیدونم اینو شما بهم بگین . . . . . .

امروز حال و حوایی دگر در سرم است . در میان دریای افکارم مشغول شنا کردنم اما هر چه می روم به ساحلی نمی رسم . انگار ساحل امن خیالم را دگر دیگر نمی توانم ببینم و از او دور گشته ام . امروز که محتاج آنم آنرا نمی یابم ولی باز به امید دیدارش به راه ادامه می دهم اما چیزی نمی بینم دیگر خسته شده ام حتی ..... حتی دریغ از تکه چوبی که بر آن تکیه زنم تا کمی از خستگی ام کاسته شود .اما . . . . دریغ و افسوس که در این دریای پرطلاتم چیزی نمی بینم و تک و تنهایم . به ناچار به راهم ادامه می دهم . سیاهیی از دور چشمانم را می آزارد قدری سرعتم را افزایش می دهم کم کم به آن رسیدم حال دگر آن سیاهی به سبزی تبدیل شده است اکنون به خشکی رسیده ام و در ساحل امن خیالم هستم اما از خستگی زیاد به خواب رفته ام و در خواب دوباره راهی را که پیموده بودم را پیمودم . نسیمی خنک پوستم را نوازش می دهد از خواب بیدار شدم . چشمانم را گشودم ودور و برم را نگاه کردم دیدم که باز هم در همان دور دست ها باید به انتظار دیدن ساحل امن خیالم بمانم .
پارسا - کوچه تنهایی خیال